انجمن ادبي و گردشگري كانون شهيد هاشمي نژاد شهرستان جويبار - مازندران
به مناسبت بزرگداشت شاعر بلند آوازه معاصر ایران پروین اعتصامی، عصری با شعر در نیمه دوم اسفند ۱۳۸۹ در محل کانون هاشمی نژاد جویبار برگزار میگردد.
از همه علاقمندان و دوستان شاعر دعوت می شود با تلفن ۳۲۲۴۵۲۰ با پیش شماره ۰۱۲۴ تماس بگیرند.
تو بودي در كنارم....
تو بودي در كنارم من سرودم
تمام لحظه هاي شاد خود را
تمام لحظه هاي با تو بودن...
تمام لحظه هاي ناب خود را
من وتو شاد بوديم،غصه ها كم
كنارهم سروديم قصه ي غم...
سخن گفتيم از ظلم زمونه
از اون نامردي و رنج و بهونه
تو مي گفتي كه عشق از بين نمي ره!
مگه ميشه؟!دل بي عشق مي ميره!
اما رفتي تو ازپيشم نموندي
كنار اين دل پر غصه ي من...
تو رفتي و تمام خنده ها رفت...
شدم من بي كس و بي يار و همدم
آره!شادي براي من حروم بود
تمام زندگي من همون بود
همون روزاي خوب با تو بودن
كه با رفتن تموم شد هستي من...
مكث....................puse
رفتگر آهسته جارو را به فرش زندگي
مي كشد
ثبات قدم هايش،خلوت شب را به هم مي زند
و بوي تنهايي مي آورد
شايد به اين فكر مي كند كه ديشب،
از هر كوچه اي كه رد مي شده
هيچ خانه اي نداشته!!!
شايد همه به استقبال عاشقي رفته اند!
نگاهي به اطرافش مي كند...
هيچ ديواري در شهر نيست...!
شايد آن ها هم به پاي دلبستگي خاك شدند...
جلسات نقد و آموزش شعر و داستان انجمن ادبي ري را كانون شهيد هاشمي نژاد شهرستان جويبار با شروع سال تحصيلي دوباره آغاز شد.
اين جلسات روزهاي دوشنبه ساعت ۸:۳۰ تا ۱۰:۳۰ صبح در محل كانون اتاق انجمن ادبي ري را تشكيل خواهد شد. از تمامي اعضا و نيز دوستاني كه مايل به حضور در انجمن هستند دعوت ميشود در اين جلسات شركت نمايند.
در ضمن از دوستان عضو درخواست ميشود، تا اين اطلاعيه را به سمع و نظر همهي دوستان برسانند.
با تشكر - فريادعيسي چراتي
موضوع جدید برای داستان:
یک روز که از خانه بیرون میروید خوب به اطرافتان نگاه کنید. سعی کنید همه چیز را ببینید و همه چیز را بشنوید. داستانی از گفته ها و شنیده ها و ماجراهای آن روزتان بنویسید.
همه اتفاقات میتواند کاملا خیالی باشد.
(داستانهایتان را با اولویت زمان ارسال، در وبلاگ خواهید دید.)
علاوه بر همه اعضای ری را تمامی دوستان و مشاهده کنندگان وبلاگ می توانند در این تمرین شرکت کنند.
لطفا داستانها را در برنامه word تایپ کرده و attach کرده . بعد به این آدرس ارسال کنید. darkoob_kh@yahoo.com
|
آدم بودن چه قدر سخت است... وقتي حتي نمي تواني به يك نگاه منتظر آري بگويي!
چه آسان قلب شكسته اش را به دور مي ريزي.... چه راحت بر اشك هايش داغ بي خيالي مي زني تو از شب هاي بي خوابش چيزي نمي داني!! الف دال ميم... تو تنها جرم اين سه حرف را به دوش مي كشي گلدان خاكي روي طاقچه را به ياد نمي آوري تا نكند از آب ندادن به آن وجدان درد بگيري تا بي خيال بماني به آدميّت خود بنازي آدم بودن چه قدر سخت است... وقتي تو زير ناودان بي رحمي غرق مي شوي... يادت هست كه ديگر يادي در يادها نداري! اي آدم!تو از نسل كوروشي.. فرار كن از آدم نبودن كه بد تراز آدن انسان نبودن است...! مكث..................... تو را ضي مي شوي به يك نخ سيگار تو را آهسته آهسته بردند به زير چوبه ي دار... چرا هرگز نگفتي زندگي كو؟! چرا اينگونه مي خندي به هر سو؟! تو اي آدم براي هيچ چرا هستي پريشان؟ تو اي هيچي كه هيچي از وجود پاك انسان...
براي آدم بودن هيچ زماني بهتر از حالا نيست!
داستانی از سحر . الف تو راه خونه هرچه ازم پرسید چته و چی ناراحتت کرده چیزی بهش نگفتم. مریم هم که دست بردار نبود بهم گفت: «سارا جون تورو خدا بگو چی شده؟ قول میدم کمکت کنم. البته اگه آدم نکشته باشی.
|
هيچ وقت به خدا نگو كه يه مشكل بزرگ دارم،به مشكلت بگو كه يه خداي بزرگ دارم"
هميشه آرزو آهسته مي ميرد
زمين گندم وشالي ولي يك لحظه مي سوزد!
نفس يك آن مي لرزد....
بهار عاشقي يك عمرمي رقصد
هميشه يك دعا يك باره مي خندد!
"دلت يك بار مي لرزد"
تن تنها،گناه آلود،اميد عفو مي بندد...
چه قدر آوارگي ناگاه مي آيد؟!!
زن آواره و تنها ولي يك نان مي خواهد!!!
ميان ان همه آهستگي،پيوستگي يك موج
مي سازد!
هميشه حادثه تنها به يكتايي مي نازد
هميشه آسمان آهسته مي بارد
"هميشه يك هميشه هست تورا تنها نمي ذارد"
مكث..................pause
اگر جمعيت روي كره ي زمين 100نفرباشد،بانسبت هايي كه امروز وجود دارد خواهيم داشت:57نفر آسيايي،21نفر اروپايي،8نفر آفريقايي
و6نفر آمريكايي.52زن و48مرد!30نفر سفيدپوست اند و70نفر رنگين پوست هستند.30نفر مسيحي اند و70نفر مسيحي نيستند.فقط 1نفر تحصيلات عاليه دارد.فقط 1نفر كامپيوتر دارد.اگر شما:
هرگز برده نبوده ايد،اگر هنوز شكنجه و آزار نشده ايد بدانيد كه از500ميليون نفر خوشبخت تريد!اگر خوراكتان رادر يخچال نگهداري مي كنيدوپوشاكتان را در كمد،اگر سقفي بالاي سرتان داريدوجايي براي خواب از 57% كل جمعيت دنيا ثروتمندتريد!پس قدر خود را بدانيد!!!
هرگاه به نهايت رسيدي،خود را حقيرترين موجود عالم بدان تابه نهايت برسي!
ري را اسم يكي از شعرهاي نيما يوشيج پدر شعر نو فارسي است كه در زبان مازندراني قديم به معناي زن يا دختر بوده است و از آنجا كه همه اعضاي انجمن ما( به جز من) خانم هستند اسم انجمن را بعد از اينكه از سفر زيارت قبر نيما در يوش برگشتيم به پيشنهاد من ري را گذاشتيم.
ری را :
سروده نیما یوشیج-۱۳۳۱
ری را صدا می آید امشب
از پشت کاچ که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...
اما صدای آدمی نیست
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین
زاندوه های من
سنگین تر.
وآوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب می بینم.
ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیاه.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.
مبینا مومنی. ش
ثانيه ها تند تند از روي عددهاي رنگ و رو رفته ي روي ساعت چوبي خاك خورده رد مي شدند.انگار آن ها هم براي از دست رفتن مجيد لحظه شماري مي كردند!نگاهش به سقف بود.مردمك هاي چشماش ديگه اون شوروشر هميشگي رو نداشتند.مي خواستند كه براي آخرين بار خوب با دنيايي كه بدي هاي زيادي ازش ديده بودند رو نگاه كنند.هميشه نگاه هاي آخر سخت تر از انتظار مي شه!
مجيد دستي به سرش مي كشه و خشكي خوني گه رو صورتش بود رو حس مي كنه.
مبینا .م. شهمیری
دنبال تو هستم و اين واقعه ي تكراراست
مي دانم!بيهوده مي گردم ولي اين رسم دل تنگي ست
اين بيهوده رقصيدن
به كام من مي سازد،اين حادثه، حادثه ي تلخي ست
در دست نهان پنهان شدم آسان
من بي سايه و رد واثر
در پشت يك روياشدم محو تماشاي
دعا و آرزوي تو!تك و تنها!
دعا كردي بيايد يك زمان آرام!
تو اورا خواستي اما،تورا مي خواستم اما!!
كنارت بودم و افسوس،كجا بودي كجا بودي؟!شكوه ماه!
زمان در جاده مي پيچيد
زمين يك باره مي لغزيد
خدا را خوب در آغوش گل ديدم
تو آن تك شاخه را چيدي
دعايت،آرزويت يك حقيقت گشت
من رفتم!به دنبال گلي هستم
من گمنام!پنهان مي شوم نا گاه
براي آرزوي تو خودم را در پناه
موج مي ذارم
نمي داني!ولي امروزمن آهسته مي نالم
درخت شوق مي كارم
براي قلب بيمارم
براي عاشقي هايم
همه دل بستگي هايم،سكوت سرد مي بارم!
قناری سکوت
بر بام زندگی است
زیبایی افق هنوز دیدنی است
طناب خستگی
بر پای آسمان
کویر بی علف
بی تاب زندگی است
کبوترهای عشق
بی جفت مانده اند
نت های عاشقی
هنوز خواندنی است
زمان بی عبور
مقتول بی کسی است
صدای پای یاس هنوز شنیدنی است
من دور مانده ام از بخت سبز خویش
مائده سورچی-اول دبیرستان
داستان ما را به دنیای دیگری می برد. سفری که در آن جسم بیحرکت است و روح و فکر به حرکت درمیآید. وقتی داستان تمام میشود خواننده چیز جدیدی را تجربه کرده است. او از نظر عاطفی و ذهنی تغییر کرده است. داستان در این مرحله از تخیل مخاطب استفاده میکند.