تبليغاتX
ري را

ري را

انجمن ادبي و گردشگري كانون شهيد هاشمي نژاد شهرستان جويبار - مازندران

کتاب ما هم چاپ شد

مجموعه شعر دوستان شعر انجمن ما با نام ترنم جویبار توسط انتشارات روش روشن منتشر شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 14:37  توسط انجمن  | 

چاپ مجموعه شعر دانش آموزان جویبار

انتشارات روش روشن با حمایت مالی آموزش و پرورش شهرستان جویبار در نظر دارد مجموعه شعر دانش آموزان جویباری را به چاپ برساند. به همین منظور از دوستان شاعر دعوت می شود ۱ تا ۳ نمونه از کار هنری خودر را تا تاریخ ۱۵/۱۲/۱۳۸۹ به کانون هاشمی نژاد جویبار تحویل دهند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 23:33  توسط انجمن  | 

اطلاعیه عصری با شعر

سلام دوستان

به مناسبت بزرگداشت شاعر بلند آوازه معاصر ایران پروین اعتصامی، عصری با شعر در نیمه دوم اسفند ۱۳۸۹ در محل کانون هاشمی نژاد جویبار برگزار میگردد.

از همه علاقمندان و دوستان شاعر دعوت می شود با تلفن ۳۲۲۴۵۲۰ با پیش شماره ۰۱۲۴ تماس بگیرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 9:22  توسط انجمن  | 

ياد روزاي عشقمون

از آسمون آروم آروم
برف وبارون
توی غروب به یاد تو اشک می ریزم نامهربون
یاد روزای عشقمون،رو پشت بوم خونمون
حرف می زدیم از عشق وآه
از آدمای بی صفا
از دروغا،نامردی ها
نامهربونی و جفا
نامهربون شدی چرا؟!
قاتل جون شدی چرا؟!
منو گذاشتی بی پناه
بی همدم و بی سرپناه
نگفتی که اگه بری دق می کنم تو آدما
جاي خالیتو می بینمو
فکر می کنم به اون روزا...
طاقت دوری ندارم
الهی قربونت برم
کاری بکن بیام پیشت
اون بالاها پیش خودت
پیش خدا...
تیغ رو، رو رگهام می کشم
پر می کشم چه بی صدا
میام بالا بالا بالا
بالاتر از آسمونا
تموم میشه قصه ی ما
خنده میشه مهمون این دلای ما
عشق ماهم میشه شبیه قصه ها
ماهم برای هم دیگه میشیم فدا..
تو رفتیو پشت سرت
منم رسوندی به خدا
دوباره باز کنار هم
برای هم
تا همیشه...
اینجا دیگه جدایی ها آخرشه...

شعر ازسحر.
مکث......................pause

تب سرد و من هر لحظه ای از درد و همین یک تارم
دل بی تاب زمین گیر پر از غم دارم
من و این دهکده ی لاف شدن یک دستیم
تو و آن بی خبری از همه اشک زارم
!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 20:55  توسط انجمن  | 

تو بودي در كنارم....

تو بودي در كنارم....

 

   تو بودي در كنارم من سرودم

   تمام لحظه هاي شاد خود را

       تمام لحظه هاي با تو بودن...

             تمام لحظه هاي ناب خود را

 

  من وتو شاد بوديم،غصه ها كم

     كنارهم سروديم قصه ي غم...

سخن گفتيم از ظلم زمونه

     از اون نامردي و رنج و بهونه

 

تو مي گفتي كه عشق از بين نمي ره!

 مگه ميشه؟!دل بي عشق مي ميره!

     اما رفتي تو ازپيشم نموندي

كنار اين دل پر غصه ي من...

 

تو رفتي و تمام خنده ها رفت...

 شدم من بي كس و بي يار و همدم

    آره!شادي براي من حروم بود

تمام زندگي من همون بود

 

 همون روزاي خوب با تو بودن

كه با رفتن تموم شد هستي من...

 

 

مكث....................puse

 

   رفتگر آهسته جارو را به فرش زندگي

مي كشد

ثبات قدم هايش،خلوت شب را به هم مي زند

و بوي تنهايي مي آورد

شايد به اين فكر مي كند كه ديشب،

از هر كوچه اي كه رد مي شده

هيچ خانه اي نداشته!!!

شايد همه به استقبال عاشقي رفته اند!

نگاهي به اطرافش مي كند...

هيچ ديواري در شهر نيست...!

شايد آن ها هم به پاي دلبستگي خاك شدند...  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 15:37  توسط انجمن  | 

شروع دوباره جلسات انجمن ري را

دوستان عزيز سلام

جلسات نقد و آموزش شعر و داستان انجمن ادبي ري را كانون شهيد هاشمي نژاد شهرستان جويبار با شروع سال تحصيلي دوباره آغاز شد.

اين جلسات  روزهاي دوشنبه ساعت ۸:۳۰ تا ۱۰:۳۰ صبح در محل كانون اتاق انجمن ادبي ري را تشكيل خواهد شد. از تمامي اعضا و نيز دوستاني كه مايل به حضور در انجمن هستند دعوت مي‌شود در اين جلسات شركت نمايند.

در ضمن از دوستان عضو درخواست مي‌شود، تا اين اطلاعيه را به سمع و نظر همه‌ي دوستان برسانند.

با تشكر - فريادعيسي چراتي

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 9:9  توسط انجمن  | 

آدم بودن چه قدر سخت است...


 موضوع جدید برای داستان:
یک روز که از خانه بیرون میروید خوب به اطرافتان نگاه کنید. سعی کنید همه چیز را ببینید و همه چیز را بشنوید. داستانی از گفته ها و شنیده ها و ماجراهای آن روزتان بنویسید.
همه اتفاقات میتواند کاملا خیالی باشد.

(داستانهایتان را با اولویت زمان ارسال، در وبلاگ خواهید دید.)

علاوه بر  همه اعضای ری را تمامی دوستان و مشاهده کنندگان وبلاگ می توانند در این تمرین شرکت کنند.
لطفا داستانها را در برنامه word تایپ کرده و attach کرده . بعد به این آدرس ارسال کنید.
darkoob_kh@yahoo.com


آدم بودن چه قدر سخت است...

وقتي حتي نمي تواني به يك نگاه منتظر آري بگويي!

وقتي براي كبوتر هاي بي لانه اشك نمي ريزي

چه آسان قلب شكسته اش را به دور مي ريزي....

چه راحت بر اشك هايش داغ بي خيالي مي زني

تو از شب هاي بي خوابش چيزي نمي داني!!

الف  دال  ميم...

تو تنها جرم اين سه حرف را به دوش مي كشي

گلدان خاكي روي طاقچه را به ياد نمي آوري

تا نكند از آب ندادن به آن وجدان درد بگيري

تا بي خيال بماني به آدميّت خود بنازي

آدم بودن چه قدر سخت است...

وقتي تو زير ناودان بي رحمي غرق مي شوي...

يادت هست كه ديگر يادي در يادها نداري!

اي آدم!تو از نسل كوروشي..

فرار كن از آدم نبودن كه بد تراز آدن

انسان نبودن است...!

مكث.....................

 

puse

    تو را ضي مي شوي به يك نخ سيگار

تو را آهسته آهسته بردند به زير چوبه ي دار...

چرا هرگز نگفتي زندگي كو؟!

     چرا اينگونه مي خندي به هر سو؟!

تو اي آدم براي هيچ چرا هستي پريشان؟

   تو اي هيچي كه هيچي از وجود پاك انسان...

 

براي آدم بودن هيچ زماني بهتر از حالا نيست!

 

 داستانی از سحر . الف

زنگ آخر بود. تو کلاس نشسته بودم و به جای گوش دادن به دودوتا چارتای معلم روی میز و کاغذی که جلوم بود و خط‌خطی می‌کردم. اصلاً حالم خوب نبود و دلم بدجوری گرفته بود. سخت از کارهایی که کرده بودم پشیمان بودم. تو حال و هوای خودم بودم که ناگهان با صدای زنگ از جا پریدم. خدا رو شکر کردم که امروز زنگ و زودتر زدند. کیفم را برداشتم و با مریم از کلاس خارج شدیم.

    تو راه خونه هرچه ازم پرسید چته و چی ناراحتت کرده چیزی بهش نگفتم. مریم هم که دست بردار نبود بهم گفت: «سارا جون تورو خدا بگو چی شده؟ قول می‌دم کمکت کنم. البته اگه آدم نکشته باشی.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 8:6  توسط انجمن  | 

آرزو

هيچ وقت به خدا نگو كه يه مشكل بزرگ دارم،به مشكلت بگو كه يه خداي بزرگ دارم"

 

هميشه آرزو آهسته مي ميرد

زمين گندم وشالي ولي يك لحظه مي سوزد!

نفس يك آن مي لرزد....

بهار عاشقي يك عمرمي رقصد

هميشه يك دعا يك باره مي خندد!

"دلت يك بار مي لرزد"

تن تنها،گناه آلود،اميد عفو مي بندد...

چه قدر آوارگي ناگاه مي آيد؟!!

زن آواره و تنها ولي يك نان مي خواهد!!!

ميان ان همه آهستگي،پيوستگي يك موج

مي سازد!

هميشه حادثه تنها به يكتايي مي نازد

هميشه آسمان آهسته مي بارد

"هميشه يك هميشه هست تورا تنها نمي ذارد"

 

 مكث..................pause

 اگر جمعيت روي كره ي زمين 100نفرباشد،بانسبت هايي كه امروز وجود دارد خواهيم داشت:57نفر آسيايي،21نفر اروپايي،8نفر آفريقايي

و6نفر آمريكايي.52زن و48مرد!30نفر سفيدپوست اند و70نفر رنگين پوست هستند.30نفر مسيحي اند و70نفر مسيحي نيستند.فقط 1نفر تحصيلات عاليه دارد.فقط 1نفر كامپيوتر دارد.اگر شما:

هرگز برده نبوده ايد،اگر هنوز شكنجه و آزار نشده ايد بدانيد كه از500ميليون نفر خوشبخت تريد!اگر خوراكتان رادر يخچال نگهداري مي كنيدوپوشاكتان را در كمد،اگر سقفي بالاي سرتان داريدوجايي براي خواب از 57% كل جمعيت دنيا ثروتمندتريد!پس قدر خود را بدانيد!!!

 هرگاه به نهايت رسيدي،خود را حقيرترين موجود عالم بدان تابه نهايت برسي!

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 13:39  توسط انجمن  | 

نقد داستان تقاص مجيد

نوشته :خديجه نامدار- مربي ادبيات داستاني انجمن
در این جلسه بچه‌ها باید شخصیت‌پردازی را تمرین می‌کردند.
برای موضوع داستان با توافق خودشان مرگ را انتخاب کردیم. همه‌ی بچه‌ها داستان نوشتند و ما در کلاس نظرمان را گفتیم.
از آن میان مبینا و سحر خواستند داستانشان در وبلاگ باشد. در این پست می‌خواهم گزارشی بسیار کوتاه از نظر جمع درباره‌ی داستان مبینا بنویسم.
قبل از آن‌که به شخصیت‌پردازی بپردازم می‌خواهم چند نکته بگویم.
اول این‌که داستان مبینا شروع خوبی دارد. تیک تاک استرس‌بار ساعت به ما می‌گوید که کسی منتظر است؛ یا این زمان سخت، آبستن حوادث سختی است. با جلو رفتن داستان این تشویش در تعلیقی که مبینا ایجاد کرده خودنمایی می‌کند.
نکته‌ی دیگر این‌که این داستان، ایراد زبانی دارد. یعنی فعل‌ها اشتباه به کار رفته‌اند؛ یا این‌که قسمت‌هایی از داستان محاوره است و برخی قسمت‌ها این‌گونه نیست. با تمرین بیش‌تر می‌توان این مشکلات را برطرف کرد. مجید می‌خواست راه پدرش را ادامه دهد؛ اما به بی‌راهه رفت. مبینا خوبی‌ها و بدی‌های او را نشان داده؛ هرچند بر بدی‌هایش بیش‌تر از خوبی‌ها تاکید کرده است. بنابراین شخصیت او خاکستری است. این موضوع درباره‌ی رسول هم صدق می‌کند.
شخصیت‌پردازی داستان هم گذارشی است، هم نمایشی. وقتی راوی می‌گوید که ابروهای رسول درهم رفته‌اند، به ما نشان می‌دهد که عصبانی است. یا وقتی مجید عرق سرد روی پیشانیش را با دستمال خونین پاک می‌کند ما در تخیل خود می‌بینیم که مجید کتک خورده، ترسیده است و بدنش خونی است.
در پاراگراف چهارم راوی می‌گوید که حس انتقام سراسر وجود رسول را پر کرده بود. این نمونه‌ای از شخصیت‌پردازی گزارشی است.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 22:13  توسط انجمن  | 

ری را

چندتا از دوستان عزیز پرسیدند ری را یعنی چه؟ و چرا اسم وبلاگ و انجمن ما ری را است؟

 ري را اسم يكي از شعرهاي نيما يوشيج پدر شعر نو فارسي است كه در زبان مازندراني قديم به معناي زن يا دختر بوده است و از آنجا كه همه اعضاي انجمن ما( به جز من) خانم هستند اسم انجمن را بعد از اينكه از سفر زيارت قبر نيما در يوش برگشتيم به پيشنهاد من ري را گذاشتيم.

ری را :
سروده نیما یوشیج-۱۳۳۱

ری را صدا می آید امشب

از پشت کاچ که بند آب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می کشاند.

گویا کسی است که می خواند...

اما صدای آدمی نیست

با نظم هوش ربایی من

آوازهای آدمیان را شنیده ام

در گردش شبانی سنگین

زاندوه های من

سنگین تر.

وآوازهای آدمیان را یکسر

من دارم از بر.

یک شب درون قایق دلتنگ

خواندند آنچنان

که من هنوز هیبت دریا را

در خواب می بینم.

ری را. ری را...

دارد هوا که بخواند.

درین شب سیاه.

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما

خواندن نمی تواند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 8:48  توسط انجمن  | 

تقاص مجید

مبینا مومنی. ش

ثانيه ها تند تند از روي عددهاي رنگ و رو رفته ي روي ساعت چوبي خاك خورده رد مي شدند.انگار آن ها هم براي از دست رفتن مجيد لحظه شماري مي كردند!نگاهش به سقف بود.مردمك هاي چشماش ديگه اون شوروشر هميشگي رو نداشتند.مي خواستند كه براي آخرين بار خوب با دنيايي كه بدي هاي زيادي ازش ديده بودند رو نگاه كنند.هميشه نگاه هاي آخر سخت تر از انتظار مي شه!

مجيد دستي به سرش مي كشه و خشكي خوني گه رو صورتش بود رو حس مي كنه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 8:59  توسط انجمن  | 

دعا كردي...

مبینا .م. شهمیری 

دنبال تو هستم و اين واقعه ي تكراراست

مي دانم!بيهوده مي گردم ولي اين رسم دل تنگي ست

اين بيهوده رقصيدن

به كام من مي سازد،اين حادثه، حادثه ي تلخي ست

در دست نهان پنهان شدم آسان

من بي سايه و رد واثر

در پشت يك روياشدم محو تماشاي

دعا و آرزوي تو!تك و تنها!

دعا كردي بيايد يك زمان آرام!

تو اورا خواستي اما،تورا مي خواستم اما!!

كنارت بودم و افسوس،كجا بودي كجا بودي؟!شكوه ماه!

زمان در جاده مي پيچيد

زمين يك باره مي لغزيد

خدا را خوب در آغوش گل ديدم

تو آن تك شاخه را چيدي

دعايت،آرزويت يك حقيقت گشت

من رفتم!به دنبال گلي هستم

من گمنام!پنهان مي شوم نا گاه

براي آرزوي تو خودم را در پناه

موج مي ذارم

نمي داني!ولي امروزمن آهسته مي نالم

درخت شوق مي كارم

براي قلب بيمارم

براي عاشقي هايم

همه دل بستگي هايم،سكوت سرد مي بارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 8:58  توسط انجمن  | 

پدر

سمانه جامخانه - دوم دبيرستان

نمی‌دانم از کجا شروع کنم که بتوانم توصیفش کنم. شاید برای من خدایی روی زمین باشد. چشم‌هایش، لب‌هایش یا حرف زدنش. خیلی دلم می‌خواهد جایش باشم. کاش می‌شد، یعنی از خدا می‌خواهم که صبر و تحمل او را کمی به من ببخشد. همیشه می‌گوید که اگه در زندگی همه چیز را از دست دادی، حتی خودت را، توکل به خدا را از دست نده. در بدترین شرایط به آدم امید می‌دهد. همیشه سعی می‌کند با بدترین لباس به به‌ترین شکل از خانه بیرون برود. اگر از این کارش ایراد بگیریم می‌گوید:" خوبه خدا رو شکر کن که لخت از در نمی‌ری بیرون."
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:47  توسط انجمن  | 

مرگ مامان ( داستانهاي تمريني كلاس داستان)

سحر آقاجان‌زاده
سوم دبیرستان- مدرسه‌ی زینب فقیهان


با مامان تو خونه نشسته بودیم و منتظر بودیم که بابا بیاد، ولی برخلاف روزای دیگه نیومد. مامان گفت:"تا سفره رو بچینیم بابات هم پیداش میشه." مامان حال و روز خوبی نداشت و بیش‌تر کارهای خونه به عهده‌ی من بود. بلند شدم و شروع کردم میز ناهار رو چیدم. همین که کارم تموم شد بابا کلید و انداخت تو در و وارد شد. سریع رفتم کیفش و از تو دستش گرفتم و کتش و آویزون کردم. حالش خوب نبود، رنگ به رو نداشت، سلامم رو به گرمی جواب داد و رفت تا دست و صورتش و بشوره. منم رفتم تا براش چایی بریزم. وقتی برگشتم داشت با مامان صحبت می‌کرد. و مامانم ازش دلیل نگرانیش رو پرسید. بابا هم گفت: "طوری نشده. تو شرکت مشکلی پیش اومده. " اما از چشماش معلوم بود که حقیقت و نمی‌گه. بعد از ناهار بر خلاف همیشه بابا از خونه زد بیرون و نگفت کجا می‌ره.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:43  توسط انجمن  | 

امام

ماه وجود او مهتاب دل‌‌ها بود
چین‌های پیشانیش از غصه‌ی ما بود

بابای ملت بود آن پیر عرفانی
 اندیشه‌اش والا آن مرد روحانی

آن پیر فهمیده، فرزند ملت بود
 نامش خمینی بود، عاری ز زلت بود

معمار این ملت، اهداف والا داشت
او این درایت را از حق‌تعالی داشت

 او جاودانی را در دین و ایمان دید
او زندگانی را در عهد و پیمان دید

 ای دیده‌ی ملت چه بی‌صدا رفتی
تکبیر عشق خواندی با این صدا رفتی

فاطمه حسين پور
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:39  توسط انجمن  | 

آهاي آهاي ماهي تنگ بلور

آهای اهای ماهی تو تنگ بلور
به غصه‌هام گوش می‌کنی
برام می‌شی سنگ صبور
می‌خوام بگم
چرا همش رو گونه‌هام
دونه‌های اشک می‌شینه؟
می‌خوام بگم چی تو دلم نمی‌ذاره
خنده رو لبهام بشینه؟
بهت بگم چرا نشد
 یه بار دلم
 یه روز خوش
تو زندگیمو ببینه؟
نذار بگم
جون دلم نذار بگم
چی داره داغون می‌کنه
این دلمو نذار بگم
 چی داره آتیش می‌زنه
وجودمو
آخه می‌ترسم که نشه
نشه دلم آروم بشه
شاید یهو کم بیاره
 تنگ بلور بشکنه
به جای تو
بشه برام
سنگ صبور.

سحر آقاجان‌زاده سوم دبیرستان - مدرسه‌ی زینب فقیهان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:37  توسط انجمن  | 

نگاه تو

نگاهت حرف‌ها دارد
چرا این‌گونه خاموشی؟
چرا رازت نمی‌گویی؟
چرا اینگونه مدهوشی؟
بکن مهر سکوتت را
بگو رازت به این عاشق
 بگو شاید توانم شد
برایت عاشقی لایق
بگو رازت مشو غمگین
که من از غصه لبریزم
بدان تا لحظه‌ی آخر
به پایت اشک می‌ریزم.

سحر آقاجان‌زاده سوم دبیرستان- مدرسه‌ی زینب فقیهان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:35  توسط انجمن  | 

كارگاه داستان 2

عناصر داستان
نوشته: خديجه نامدار- مربي ادبيات داستاني

شخصیت و شخصیت‌پردازی, پیرنگ, فضاپردازی, راوی و ... عناصر داستان هستند. هر داستان این عناصر را دارد. البته برخی از انواع داستان چند عنصر را ندارند. همه‌ی این‌ها زنجیروار به هم متصل می‌شوند و یک کل را تشکیل می‌دهند. هر کدام از این عناصر ویژگی‌های خاصی دارند که در طول کلاس با آن‌ها آشنا می‌شویم. 1) شخصیت و شخصیت‌پردازی به نظر شما شخصیت چیست؟ چه نوع شخصیتی را می‌پسندید؟ با کدام شخصیت رابطه برقرار می‌کنید؟ خودتان را جای کدام‌یک از آن‌ها می‌گذارید؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 22:33  توسط انجمن  | 

صدای پای یاس

قناری سکوت

بر بام زندگی است

زیبایی افق هنوز دیدنی است

طناب خستگی

بر پای آسمان

کویر بی علف

بی تاب زندگی است

کبوترهای عشق

بی جفت مانده اند

نت های عاشقی

هنوز خواندنی است

زمان بی عبور

مقتول بی کسی است

صدای پای یاس هنوز شنیدنی است

من دور مانده ام از بخت سبز خویش

 

مائده سورچی-اول دبیرستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 19:19  توسط انجمن  | 

کارگاه داستان 1

من چیزی را معنا می‌نامم که پاسخی به پرسشی باشد. آن‌چه پاسخ‌گوی پرسشی نیست معنا ندارد.                         میخائیل باختین

 

    من فارغ‌التحصیل کارشناسی ادبیات داستانی از دانشگاه تربیت معلم تهران هستم. این نوشته‌ها, قسمتی از صحبت‌ من با دوستانم در کلاس است.  در این بحث‌ها از نظریات بزرگان داستان استفاده می‌کنم. آموخته‌های کلاس‌هایم مهم‌ترین آن‌هاست. من فقط سعی می‌کنم در دوستانم نگاهی جدید به داستان ایجاد کنم. چراکه دوستشان دارم و می‌دانم که متفکران بزرگی خواهند بود.

       داستان چیست؟

نوشته: خديجه نامدار

داستان ما را به دنیای دیگری می برد. سفری که در آن جسم بی‌حرکت است و روح و فکر به حرکت درمی‌آید. وقتی داستان تمام می‌شود خواننده چیز جدیدی را تجربه کرده است. او از نظر عاطفی و ذهنی تغییر کرده است. داستان در این مرحله از تخیل مخاطب استفاده می‌کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 16:7  توسط انجمن  |